این خانه کلنگی خوشحال عاشق، است
این قامت خمیده ی چون دال عاشق است
این پیکر نحیف و ترک خورده و چروک
این کوه درد، در همه احوال، عاشق است
روییده در حیاط دلش لاله های سرخ
این سبز سرخ، در همه ی سال عاشق است
با این که داغ می چکد از سقف روح او
اما هنوز خرم و خوشحال، عاشق است
سر خم نمی کند به خدا جز به پای عشق
این بیستون، غرور کهنسال، عاشق است
افتاده زندگی به خدا روی پای او
این پیر عشق – مرگ بد اقبال! – عاشق است
سال تولد دل او را ز من بپرس
دارد اگر هزار و نَود سال، عاشق است
«هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق»
او زنده است، چون که به هر حال عاشق است
برچسب:
نویسنده: یوسف مرادیان