امام آفتاب
به روحم می وزد امشب ، نسیم شعر و شور تو
الهی می شدم گرمِ ، تمنای حضور تو
دلم را پهن می کردم ، به روی عرش چشمانت
خدا را خواب می دیدم ، درخشان ، زیر نور تو
نماز فتح می خواندم ، به محراب قیام تو
گلِ تکبیر می چیدم ، ز فریاد جسور تو
امام آفتابی تو، ظهور نور نابی تو
تو سر فصل خدا هستی، و من غرق سرور تو
بلوغ غیرت آدم! فروغ عصمت مریم!
رموز عشق می تابد، ز چشمان صبور تو
جواد هفت افلاکی ، کرامت سیرتی ، پاکی
سخاوت در زمین مولا ! بُود خط عبور تو
بتاب ای حجت روشن، طلوع شرقی زیبا
که تا آیینه بردارم، من از صبح حضور تو
کرامات تو می بارد، به سمت روشن روحم
زبور نور می خوانم، به هنگام ظهور تو
به ظلمت خضر راهم تو ، به وحشت ، جان پناهم تو
صراط مستقیم من ، بُود عشق غیور تو
دلم در کاظمین غم ، به دنبال تو می گردد
به جان آمد دل تنگم ، ز وصل دیر و دور تو
غزل کوتاه، یا مولا ! به داغت تا شوم گویا
مدد کن تا شبی چون غم ، شوم سنگ صبور تو
برچسب:
نویسنده: یوسف مرادیان