____________________________________________________________
رستم شاهنامه ی فردا

1
دوست دارم ز سرزمین مهر
از کهن بوم سیستان گویم
پایتخت حماسه و غیرت
از شکوه تهمتنان گویم
۲
دل سپارم به قصه ی «کاوه»
کاوه ی حق تبار و آزاده
خصم ضحاک مار اندیشه
دست بیعت به روشنی داده
۳
از شکوه سیاوشان گویم
در تمنای مرگ در میدان
قصه از قد کشیدن تزویر
کید «سودابه»، کُشتن انسان
۴
قصه ای از حماسه ی «آرش»
اسوه ی غیرت و وطن خواهی
مرد آهن اراده ی نستوه
ترجمان غرور و آگاهی
۵
پاکمردی که خیل شاعرها
در مدیحش چکامه می گویند
ذکر خیر حماسه هایش را
شاعران، شاهنامه می گویند
6
قصه از قامتِ بلند کوه
از تماشای غیرت «تفتان»
قصه از «کوه رستم» و «ترقون»
از تماَشای آسمان مردان
7
قصه از عاشقی که جان بر کف
جبهه در جبهه، مست می جنگد
چون سیاووش و آرش و کاوه
تیغِ آتش به دست، می جنگد
8
قصه از لاله ها، شقایق ها
شاهدان شهید نسل عشق
از تماشای تندر و طوفان
از تماشای هشت فصل عشق
9
ای گهرخیز خاک «سیوستان»!
جان من، سیستان بشکوهم
پاره ی پیکر وطن، ایران
قلبِ در سینه، پاره ی روحم
10
مثل جان دوست دارمت، آری
پایتخت غرور من هستی
مهد آزادگان، جوانمردان
پاره ی پیکر وطن هستی
11
ای وطن! سربلند آتش زاد
رستم آیین و رستم آبادی
رسم و آیین سرخ مُردن را
یاد منصورِ روح من دادی
12
من تو را عاشقانه خواهم گفت
مرغ آتش، حماسه ی زیبا
«زابلستان» فاتح امروز
رستم شاهنامه ی فردا
13
من تو را عاشقانه خواهم گفت
با زبان شکوه و عشق و درد
چشم بد از شکوه سبزت دور
چشم ضحاک فتنه ی نامرد
14
زنده کن رستم و سیاوش را
خوب من! شاهنامه خوانی کن
وارث داغ و درد فردوسی
سبک این لهجه را جهانی کن
15
بار دیگر در اهتزاز آور
پرچم عدل کاویانی را
زنده کن در نهاد این دنیا
فطرت عشق و مهربانی را
16
یادگار غرور فردوسی
حافظ این مرام و آیین باش
تا هنوز و همیشه ی دنیا
وارث این شکوه دیرین باش
برچسب:
نویسنده: یوسف مرادیان