ای عشق ...!
افتاده ای از رونق و بازار نداری
ای عشق! در این شهر خریدار نداری
میدان جهان، شعبده بازار دروغ است
با شعبده بازار جهان، کار نداری
هر گوشه گروهی به هواداری خویشند
مظلوم وغریبی، تو هوادار نداری
ظلمت نَسبان پشت سرِ نور زلالت ...؟!
آیینه! نیازی تو به انکار نداری
آشوب غریبی ست در این شهر ز تزویر
ای رامش جان! قلب ریاکار نداری
تو حافظ رندی و مُرید سخن عشق
با محتسب و شیخِ ریا، کار نداری
خود با خبری این که چه دنیای سیاهی ست
ای عشق، در این شهر خریدار نداری!
برچسب:
نویسنده: یوسف مرادیان